به گزارش مفدا بهشتی- یزیدِ سرمست از باده پیروزی مجلسی عظیم تشکیل داد. سفرای کشورهای دیگر و همچنین اعیان و اشراف را به آن مجلس فراخواند.
به خطیب درباری خود دستور داد بر منبر برود و معاویه را مورد ثنا و ستایش قرار دهد و نسبت به امام حسین(ع) و خاندانش بدگویی کند و از وضع موجود بهره گیری نماید.
جوّ سنگین ناشی از فاجعه کربلا و استبداد خشن اموی از یک سو و اسارت و ضعف و خستگی سفر از سوی دیگر و جراحت روح و جان حاصل از شهادت خاندان اهل بیت(ع) از سوی سوم، همه و همه به ظاهر نباید توانی برای علی بن الحسین(ع) باقی بگذارد تا سخنان عادی خویش را به درستی بیان کند؛
خطیب یزید بسیار نسبت به امیرمؤمنان و امام حسین(ع) ناسزا گفت!
امام سجاد(ع) که وارث دانش و فصاحت علوی و شجاعت و جسارت حسینی است؛ فریاد برآورد: «وای بر تو ای خطیب! خشنودی مخلوق را با خشم خالق به دست آوردی؟ جایگاهت در آتش دوزخ مهیا باد!»
آنگاه رو به یزید کرد و فرمود: «آیا به من اجازه می دهی که بر فراز این چوب ها(2) بروم و سخنانی بگویم که سبب خشنودی خداوند متعال گردد، و اجر و پاداشی برای این مردم در پی داشته باشد؟»
یزید که کم و بیش با دریای علم و تقوا و قداست و پاکی خاندان نبوی آشناست در خواست امام را نپذیرفت، چرا که می دانست سرانجامش رسوایی اوست. خاندان اموی زراعت خویش را در زمین جهل و بی خبری مردم کاشته اند و می دانند آگاهی مردم محصول چندین ساله آنان را بر باد می دهد. ولی مردم اصرار کردند که یزید اجازه دهد، باز هم یزید نپذیرفت تا آنکه پسر یزید که معاویه نام داشت به پدرش گفت: «به او اجازه بده، زیرا وی توانایی ایراد خطبه را ندارد و شرمنده خواهد شد.»
یزید به پسرش گفت: «این گروه علم و فصاحت را (از پدرانشان) به ارث برده اند و علم و دانش را با تمام وجود، چشیده اند»
سرانجام با اصرار فراوان مردم، یزید اجازه داد که امام سجّاد(ع) بر منبر برود. امام با آرامش تمام و در نهایت فصاحت و بلاغت و موقعیت شناسی به معرّفی خویش و پدر و جدّ خود پرداخت و فرمود: «ای مردم! به ما شش چیز عنایت شد و با هفت ویژگی برتری داده شدیم.
امّا آن شش چیز: با ما علم و حلم و بخشندگی و فصاحت و شجاعت و محبت در دل های مؤمنان، ارزانی شد.
(و امّا آن هفت ویژگی:) ما به این امور بر دیگران برتری یافتیم که پیامبر، برگزیده خدا حضرت محمّد(ص) از ماست و آن صدّیق (علی(ع) که همه گفته های خدا و رسولش را تصدیق کرد) از ماست و جعفر طیّار از ماست و (حمزه) شیر خدا و شیر رسول خدا از ماست و دو سبط پیامبر (حسن و حسین(ع)) از ما هستند، آن مهدی(ع) که دجّال را می کشد و جهان را پر از عدل و داد می کند نیز از ماست. 3
آن کس که مرا (با این اوصاف) شناخت که شناخت، اما برای آنان که هنوز مرا نشناخته اند آنها را به اصل و تبار و خاندانم آگاه می سازم.
ای مردم! من فرزند مکّه و منایم، من فرزند زمزم و صفایم، من پسر آن کسی هستم که حجرالاسود را با عبایش برداشت (و در جای خود نصب کرد)؛ 3 من فرزند بهترین کسی هستم که (برای حج) لباس پوشید؛ من فرزند بهترین کسی ام که (برای طواف) پا برهنه شد؛ من فرزند بهترین کسی ام که طواف و سعی انجام داد؛ من فرزند بهترین کسی ام که تلبیه گفت و حج به جا آورد؛ من فرزند کسی ام که (در شب معراج) بر براق سوار شد؛ من فرزند کسی ام که شبانه از مسجدالحرام به مسجد الاقصی برده شد (و از آنجا به آسمان ها رفت)؛ من فرزند کسی ام که جبرئیل او را به «سدرة المنتهی» (بالاترین جایگاه وصول به قرب الهی) برد؛ من فرزند کسی ام که بسیار به مقام قرب الهی نزدیک شد؛ من فرزند کسی هستم که با فرشتگان آسمان نماز گذارد؛ من فرزند کسی هستم که خداوند جلیل به او وحی کرد؛ (آری؛) من فرزند محمّد مصطفی و علیِّ مرتضایم، من فرزند کسی هستم که آنقدر برگردنکشان شمشیر کشید، تا بگویند: لا إله إلاّ الله»4
من فرزند کسی هستم که در برابر رسول خدا با دو شمشیر و با دو نیزه نبرد می کرد و دوبار هجرت کرد(یکی از دو هجرت، هجرت علی(ع) از مکّه به مدینه است و دیگری ممکن است اشاره به هجرت به طائف همراه پیامبر در سال یازدهم بعثت و یا هجرت آن حضرت به کوفه در ایام خلافت باشد.) و دوبار بیعت نمود(یکی بیعت رضوان و دیگری بیعت سال فتح مکه است. 5 و در بدر و حُنین (با دشمنان اسلام) جنگید و به اندازه یک چشم بر هم زدنی به خدا کفر نورزید؛ من فرزند انسان شایسته، از میان مؤمنانم؛ و من فرزند وارث پیامبران و کوبنده ملحدان و بزرگ مسلمانان و نور مجاهدان و زینت عبادت کنندگان و تاجِ افتخار گریه کنندگان (از خوف خدا) و صابرترین صبر کنندگان و برترین قیام کنندگان (به عبادت و اطاعت خداوند) از خاندان پیامبرم؛ من پسر کسی هستم که جبرئیل و میکائیل به یاری او شتافتند.
من فرزند حمایت گر از حرم مسلمانان و پیکارگر با مارقین و خارج شدگان از دین (خوارج) و ناکثین و پیمان شکنان (اصحاب جمل) و قاسطین و ستمگران (معاویه و شامیان) و آن کس که با دشمنانِ سر سخت مبارزه کرد، هستم. من فرزند پرافتخارترین فرد از قریشم و فرزند اوّل کسی هستم که دعوت خدا و رسولش را اجابت کرد و آن کس که در میان سابقین در اسلام، فرد نخست بود. من فرزند درهم شکننده دشمنان و نابود کننده مشرکانم و فرزند آن کس که تیری از تیرهای الهی بر جمع منافقان بود. من فرزند بیانگر حکمتِ عبادت کنندگان، و یاور دین خدا و ولیّ امر الهی و بوستان حکمت خداوند و مخزن علم او هستم.
همان کس که، بزرگ منش، بخشنده، زیباروی، جامع همه خوبی ها، پاک، ابطحی (اهل مکه)، خشنود به رضای خدا، پیشگام در انجام فرمان الهی، رادمرد، صابر، بسیار روزه دار، پاکیزه از هر نوع آلودگی، و بسیار اهل نماز و عبادت بود.
آن کس که توان دشمنان را از بین برد و شیرازه سپاهیان گوناگون کفر را از هم گسست. او که از همگان با صلابت تر، دل قوی تر، دارای عزمی محکمتر و روحی سازش ناپذیرتر بود. او که (در راه دفاع از دین خدا) شیری بی باک بود و آن هنگام که در میدان نبرد نیزه ها و لجام ها (ی اسب جنگجویان) به هم نزدیک می شد، آنها را با ضربه هایش همچون دانه های زیر سنگ آسیاب، خرد می کرد و همانند تندبادی که خار و خاشاک را پراکنده سازد، آنها را تارو مار می ساخت.
او که شیر حجاز و پیشوای عراق، مردی از تبار مکّه و مدینه و (مسجد) خَیْف (در منا) و عقبه 6
بود. او که از سرداران جنگ بدر و اُحُد و از حاضران در بیعت شجره (در ماجرای صلح حدیبیّه) و از مهاجران (از مکّه به مدینه) بود. او بزرگ عرب، شیر بیشه نبرد، وارث دو مشعر،( دو مشعر ممکن است یکی اشاره به عرفات و دیگری به مشعرالحرام باشد) پدر دو سبط رسول خدا، حسن و حسین بود؛ آری؛ او جدّ من علی بن ابی طالب(ع) است.
من فرزند فاطمه زهرایم، من فرزند سرور زنان جهانم من فرزند حسینم، همو که در کربلا به شهادت رسیده؛ من فرزند کسی هستم که به خونش آغشته شده، من فرزند کسی ام که جنیان بر او گریستند، من فرزند کسی ام که پرندگان در ماتم او نوحه و شیون کردند» 7
راوی این حدیث می گوید: او همچنان به معرفی خود می پرداخت، تا آنجا که صدای مردم به گریه و ناله بلند شد و یزید از آشوب و شورش مردم ترسید، از این رو به مؤذّن دستور داد که سخن آن حضرت را قطع کند و اذان بگوید.
وقتی که مؤذّن گفت: «أَلله أَکْبَر أَلله أکْبَر» امام(ع) فرمود: «هیچ چیزی در عالم از خداوند بزرگتر نیست.»
مؤذّن گفت: «مو، پوست، گوشت و خونم به یکتایی خدا گواهی می دهد.»
هنگامی که مؤذّن گفت: «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ» امام زین العابدین(ع) عمامه از سر برداشت و به مؤذّن فرمود: «به حقّ محمّد(ص) لحظه ای ساکت باش.» سپس رو به یزید کرد و فرمود: «ای یزید! این پیامبر عزیز و بزرگوار آیا جدّ من است، یا جدّ تو؟ اگر بگویی جدّ توست، همه جهانیان می دانند که دروغ می گویی و اگر جدّ من است، پس چرا پدرم را از روی ستم کشتی و اموال او را غارت کردی و زنان حرم او را به اسارت گرفته ای؟»
امام(ع) این سخن را گفت و آنگاه خطاب به مردم فرمود: «اگر در عالم کسی باشد که جدّش پیامبر(ص) باشد، آن کس منم، پس چرا این مرد پدرم را کشت و ما را مانند کفّار اسیر کرد؟»
آنگاه امام(ع) (خطاب به یزید) فرمود: «ای یزید! این همه جنایت را مرتکب شدی، باز هم می گویی: محمّد رسول الله و رو به قبله می ایستی (و نماز می خوانی)؟ وای بر تو از روز قیامت، که جدّ و پدر من درآن روز دشمن تو خواهند بود.»
یزید که شرایط را خطرناک دید، به مؤذّن بانگ زد که اقامه بگوید. میان مردم هیاهو و سر و صدا برخاست، بعضی به نماز ایستادند و گروهی نماز نخوانده، متفرّق شدند.
آری یزید از آنچه که می ترسید دامنگیرش شد. اعتراضها بلند شد ؛ فریاد و شیون و گریه مجلس را فرا گرفت و جمعی بدون آنکه به خلیفه مسلمین! اقتدا کنند، مجلس را ترک کردند.
این خطبه عجیب و بی نظیر و فوق العاده کوبنده، غوغایی در شام بپا کرد و کاخ حکومت امویان را به لرزه درآورد و تبلیغات شومی که بیش از چهل سال بر ضد امیرمؤمنان علی(ع) شده بود را بر باد داد و مانند غرّش رعد در همه جا صدا کرد. آری یک خطبه غرّا می تواند چنین اثری از خود به یادگار بگذارد، الان هم هنگامی که انسان آن را می خواند مو بر بدنش راست می شود و به گوینده آن هزاران درود می فرستد.
افشاگریها و مبارزههای پنهان و آشکار اهل بیت(ع) در حالت اسیری، یزید را نزد مسلمانان بیمقدار و بیاعتبار کرد و پس از مدتی، وضعیت شام را بر ضد یزید و به هواداری از امام حسین(ع) تغییر داد.
سخنت خطبه شد و شامِ بلا ریخت بهم از بیانت همه ی کاخ و بنا ریخت بهم
صوتِ قَرا و رسایت تنشان را لرزاند لشگرِ کفر از این لحن و صدا ریخت بهم
پی نوشت ها:
1) کامل الزیارات، ص 268
2) گویا امام(ع) می خواهد بگوید منبری که بر روی آن نسبت به علی و خاندانش(ع) بد گویی می شود، شایسته نام منبر نیست، بلکه چند قطعه چوب بی ارزش است!
3) نفس المهموم، ص 261
4) در سنّ سی و پنج سالگی پیامبر اسلام(ص)، سیل مهیبی در مکه آمد به گونه ای که کعبه از آن آسیب دید. قریش تصمیم گرفتند خانه خدا را تعمیر کنند؛ پس از تعمیر خانه خدا، نوبت به نصب «حجرالاسود» رسید که میان رؤسای قبایل اختلاف شدیدی درگرفت، تا آنکه پیشنهاد شد نخستین کسی که از در صفا وارد شود او را به حکمیّت بپذیرند. ناگهان رسول خدا وارد شد، همگی گفتند او محمد امین است و ما به حکمیت او راضی هستیم. پیامبر دستور داد حجرالاسود را داخل پارچه (عبای خود) قرار دهند؛ رؤسای مکه هر کدام یک طرف پارچه را برداشتند و بالا آوردند، آنگاه آن حضرت با دست مبارکش، حجرالاسود را در جای خود نصب کرد. (فروغ ابدیت، ج 1، ص 206
5) الغدیر، ج 10، ص 168 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص 288
6) پیمان «عقبه» = سال دوازدهم بعثت جمعی از مردم مدینه به طور مخفیانه با پیامبر(ص) گفتگو و بیعت کردند علی(ع) در دهانه آن گردنه نگهبانی می داد و مراقب اوضاع بود.
7) نفس المهموم، ص 261
انتهای خبر
کد خبرنگار: 110217
ارسال نظر